تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
شاید اینجا تنها جاییه که میتونم بلند بلند فکر کنم...


۸ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

ایا عشق اینه؟فدا شدن برای هم؟گذشتن از خواسته ها وعلایق خودمون و زندگی کردن به طریق مورد علاقه مخاطبمون؟! آیا عشق اینه؟ فقط عشق بازی و همسر و بچه ؟ آیا عشق اینه؟یا رسیدن به خواسته ها و اهدافمون درکنارهم؟باید مانع هم باشیم یا لیدر هم؟! باید کنار هم باشیم یا مقابل هم ؟ عشق چیه؟ یعنی فراموش کردن خودمون و رفتن راهی که مخاطبمون میخواد؟ عشق محدودیت یا آزادی؟ عشق پروازه یا قفس؟عشق همش انتظار؟عشق.... تصورم از عشق سیاه...بدون ته بدون پایان.‌‌..هممون حس عشق و تنفر تجربه کردیم تلخ و شیرین ...شیرین وتلخ حس تنفر در من خیلی چیزارو روشن کرد شکوفا کرد یادم داد باتجربه ام کرد اما عشق...خاموشی شده برام با هر حرکت و حرفم غرق در دنیای تلخی میشم غرق در ترس و نگرانی...از این عاشقی لذت نمیبرم...مرگ تدریجی یک حس یک عاشق یک رویا یک دنیا!


بانوی شرقی ۹۶-۱۰-۳۰ ۴ ۶ ۲۲۷

بانوی شرقی ۹۶-۱۰-۳۰ ۴ ۶ ۲۲۷


راز سر به مهر شنیدم اینکه چی بود مهم نیس این که چ جریانی بود مهم نیس مهم رفتار اون فرد دقیقا در همون زمان بامنه ...
سردی
محدودیت
رفتارهایی که خوشایند..  کارهایی که مشابه من انجام داده بودم و روزی هزار بار توسط خودش باز خواست شدم وحالا خودش اعتراف کرد که به نوعی قبلا انحام داده!
کارش مهم نیس مهم رفتارش با منه

*چراگناهی که خودتون کردین و نمیتونین بپذیرین اگه طرف مقابلتونم انجام داده باشه؟!* باورکنید هممون انسانیم! علاوه بر حق انتخاب حق اشتباه هم داریم!


بانوی شرقی ۹۶-۱۰-۲۸ ۳ ۷ ۱۶۳

بانوی شرقی ۹۶-۱۰-۲۸ ۳ ۷ ۱۶۳


قراره فردا ی آدم خیلی مهم (توی زندگیم) حرف هایی بزنه از گذشته اش از خودش از راز سر به مُهرش...
فردا باید گوش کنم
باید انتظار چیو بکشم؟
چی قراره بشنوم؟میتونم تحملشون کنم یا....
آخ خدا تحمل شکستن چندباره رو ندارم خودت مراقبم باش🙏


بانوی شرقی ۹۶-۱۰-۲۶ ۶ ۴ ۱۴۵

بانوی شرقی ۹۶-۱۰-۲۶ ۶ ۴ ۱۴۵


دیشب رفتم دکتر بخاطر پلک چشمم که میپزید و دکتر برام قرص اعصاب نوشت...واقعا عصبیم از این زندگی از خودم از هیچیش لذت نمیبرم ی زندگی کسالت بار شده برام دیشب وقتی شب زفتم بیرون توی اون سرما هیچی حس نمیکردم فقط کلاه کاپشنم انداخته بودم رو سرمو بین مردم راه میرفتم به سنگ فرشهای خیابون خیره بودم.هندزفری هام تو گوشم بود اما حتی حوصله اهنگ هم نداشتم.
داشتم به این فکر میکردم که کاش زنی ۵۰ ساله بودم و پراز تجربه بودم و بیش تراز هرچیزی راحت میتونستم به مرگم فکر کنم یا کاش دختربچه ی ۶ ساله ای بودم که سرگرم دنیای بازیگوشی های خودم بودم .
این دوران همش برام استرسه اینکه درس و دانشگاهم چی میشه - این وقتم که بیهوده رو چیکار کنم؟نه میتونم جلوشو بگیرم نه میدونم چیکارش کنم کلاسم برم که تایمش با دانشگاهم نمیخونه یا اونقدر هزینه اش بالاست که باید بیخیالش بشم.
هوووف دوران جوانی ینی استرس.‌‌‌...تاحالا بیش از ۲۰ بار دکتر رفتم ولی ن برای سرما خوردگی یا بیماری های معمولی همش از این استرس های لعنتی به قول مامانم"دردامم عجیب غریبه" از قلب درد و دست درد و سردرد بگیر تاااا سوزش معده و پریدن پلک چشم! همشم ماله این استرس کوفتیه که نمیتونم هیچ جوره باهاش کنار بیام.
از اینکه اعتماد به نفس ندارم خیلی عذاب میکشم....آخرش هم آینده ام تباه میشه سر این قضیه اخه من چرا اینقدر سست و ضعیفم؟!


بانوی شرقی ۹۶-۱۰-۲۶ ۵ ۳ ۹۴

بانوی شرقی ۹۶-۱۰-۲۶ ۵ ۳ ۹۴


همیشه موقع انتخاب کردن این سوال ذهنمو درگیر میکرد که به حرف دلم گوش کنم یا به حرف عقلم؟ولی وقتی میدیدم دلیل و منطقی ندارم باز انتخابم سختر میشد دل (بی منطق) یا عقل (بی منطق) ؟؟
اما تصمیم گرفتم حرف دلمو گوش کنم حتی بی منطق وقتی حرف دل بیاد وسط پای احساس و علاقه مندی هاتم میاد وسط وقتی یک چیزیو از عشق و علاقه انتخاب کنی حتی اگرم اشتباه کنی بازم برات شیرینه بازم امید داری برای درست کردنش بجنگی اما انتخاب عاقلانه یه حس اطمینان پوچِ که وقتی میفهمی اشتباه بوده ناامید میشی با خودت میگی "اه،ولی من مطمئن بودم" شاید در نتیجه اشتباه بودن هردو یکسان باشه ولی توی حسی که اون "اشتباه" به تو منتقل میکنه نه...
درواقع حس تو محرک حرکت بعدی توعه! بهش میگن (رقبت،امید،انگیزه،حوصله،حال) ...


بانوی شرقی ۹۶-۱۰-۲۵ ۸ ۵ ۱۰۰

بانوی شرقی ۹۶-۱۰-۲۵ ۸ ۵ ۱۰۰


همه تاحالا یه چیزیو تجربه کردن که اونارو عوض کرده،
جوری که هیچوقت نتونن همون آدمی که قبلا بودن بشن
اگه اون چیز تجربه "عشق" باشه میتونه اون آدمو و باورش و اعتمادش و احساسشو نابود کنه. یا حتی ممکنه با آدم کاری کنه که دیگه هیچ وقت عاشق نشه.
یا مثلا اگه دختری رو دیدین که سرد و تلخ و کوچکتربن بدی رو با بدی جواب میده بدونید توی گذشته اش ادم مهم زندگیش خوبیاشو با بدی جواب داده....حالا یه آدم با یه روح مریض و زخمیه  که روزی مهربون بوده و راحت آدمارو می بخشیده ولی تبدیل شده به کسی که تا نلافی نکنه و انتقام نگیره اروم نمیشه. درواقع همون کاری که باید در گذشته میکرد و نتونست رو الان به هر نحوی انجام میده حتی اگه خودش بازهم آسیب ببینه یه جور انتقام از خودش‌ِ
گذشته آدما همه چیزشونه....مخصوصا اگه دلشون تو گذشته جا مونده باشه...


بانوی شرقی ۹۶-۱۰-۲۵ ۰ ۲ ۵۸

بانوی شرقی ۹۶-۱۰-۲۵ ۰ ۲ ۵۸


یه آدمایی توی زندگی هستن که هرچند تو یه علاقه ساده بهشون داری اما حرفاشون میتونن باهات کاری کنن که حتی در بدتزین شرایط هم باشی خسته و ناامید از همه چیز بازم از حرفای مثبت اونا انرژی میگیری باز سرپا میشی...
وقتی میبنم هنوزم ادمایی هستن که میتونم با حرفاشون امید و انرژی بگیرم به ادامه زندگی و تلاشم برای رسیدن به اهدافم امیدوارتر میشم. خدایا شکرت
شاید مخاطب خاص نباشن اما خاص اند!


بانوی شرقی ۹۶-۱۰-۲۴ ۳ ۶ ۸۳

بانوی شرقی ۹۶-۱۰-۲۴ ۳ ۶ ۸۳


نوشتن شده جزیی از زندگیم چون اینجوری یکم از حس های درونم بی دغدغه مینویسم و هر جور بخوام خودمو اتفاقاتم میسنجم امروز از بدترین روزا بود بازم دعوا و بحث های تکراری تلخ بود چه فضای خونه چه فضای بینمون از اون جمعه های لعنتی...
خیلی بد حرف زدم ولی نمیدونم چرا پشیمون نیستم
میدونم خیلی صبوره و واقعا مرد خوبیه که هیجی نمیگه ولی خب منم حق دارم با اون خواسته هاش اعتراض کنم
بعد از ۴ ماه امروز فوران کردم ولی خب چ فایده بازم بی نتجه بود فقط روزمون خراب شد ... :(


بانوی شرقی ۹۶-۱۰-۲۴ ۴ ۶ ۸۸

بانوی شرقی ۹۶-۱۰-۲۴ ۴ ۶ ۸۸